صفحه نخست گفتگو سایر موارد گفت و گویی پیرامون علل بروز خشونت و راهکارهای کاهش و کنترل آن
آگهی
آگهی
آگهی
آگهی
آگهی
آگهی

گفت و گویی پیرامون علل بروز خشونت و راهکارهای کاهش و کنترل آن

قتل در میدان کاج، واقعه­ای  بود که مدتی افکار عمومی را به خود مشغول کرد. خشونتی عریان در برابر دیدگان عابرانی که نظاره­گر بودند و جان دادن یک انسان را از نزدیک تماشا کردند. خشونت شهری چیزی است که تنها به ماجرای میدان کاج ختم نمی­شود. خشونت بالقوه، تهدیدی است که هر روز در حس قربانی شدن برای ساکنان شهرهای بزرگ تداعی می­شود و در این میان نقش نیروهای کنترل اجتماعی هر چه بیشتر مورد سوال قرار می­گیرد.

برای ریشه­یابی خشونت­هایی از این دست، گفتگویی با یکی از استادان جامعه شناسی و اخراج شده از دانشگاه انجام دادیم.

خشونت برآمده از چیست؟ به نظر شما چیزی به نام خشونت ذاتی انسان وجود دارد؟ جامعه تا چه اندازه در بروز خشونت نقش دارد؟

در مورد اینکه آیا خشونت یک امر ذاتی است باید بگویم که هم در مکاتب الهی مورد تایید قرار گرفته است و هم از نظر روانشناسان نیز تایید شده است. می­توان گفت که فطرت انسانها به گونه­ای ترکیبی از عشق و خشونت است. حتی برخی از جامعه­شناسان نیز می­گویند که انسان هر دو ویژگی عشق و خشونت را دارد. زمانی که در جامعه قرار می­گیرد، به تدریج با توجه به بسترهایی که جامعه برایش فراهم می­کند، می­تواند بین این عشق و خشونت حرکت کند و در واقع میزان توجهش به یکی از این دو، بیش از دیگری شود. ما در تاریخ بشریت نیز می­توانیم به خوبی هر دو ویژگی را ببینیم. جنگهایی که تاریخ­نویسان در طول تاریخ ثبت کرده­اند برگرفته از همین ویژگی خشونت انسان است در حالی­که انسان ویژگی دیگری نیز دارد به نام عشق که می­توان موجب تحکیم روابط اجتماعی، نهادها و ایجاد محبت در جامعه می­شود و تاریخ­نگاران کمتر به آن توجه کرده­اند. مثلا سوروکین تاکید می­کند یکی از روشهایی که برای کنترل خشونت اجتماعی پایه­ریزی شده، ورزشهای قهرمانی است.

به هر حال آنچه از منظر جامعه­شناختی مهم به نظر می­رسد این است که خشونت هر چند ممکن است که مبانی فطری داشته باشد اما می­تواند در پروسه روابط اجتماعی تعدیل شود، تغییر شکل بیابد و یا اینکه صرفا در مواقعی که ممکن است حیات فرد مورد تهدید قرار بگیرد، کاربرد داشته باشد. ولی در بقیه صحنه­های اجتماعی، نیش این خشونت کشیده شود.

اما به طور کل می­توان گفت در زمره اولین نیازهای بشر، معیشت و امنیت است  و اگر این نیازها تامین شود، نیازهای سطح بالاتری مثل تعامل، عشق و آگاهی مطرح می­شود. شاید بتوان گفت که پایین­ترین سطح نیازهای انسانی به نوعی با مسئله خشونت هم­ارزی دارد. به هر حال انسان موجودی است مادی که برای بقا به چند چیز نیاز دارد؛ یکی اینکه به حد کافی تغذیه شود و دیگری اینکه از آنچه او را تهدید به مرگ می­کند، رهایی یابد که همان نیاز به امنیت است. به نظر می­رسد اگر در جامعه­ای این دو سطح نیازها تامین شود، در آن جامعه میزان خشونت می­تواند به حداقل برسد. برای مثال این مسئله را در مناطقی که سیل یا زلزله بر آنها حادث شده است و معیشت آنها در معرض تهدید قرار گرفته است، به خوبی این بروز خشونت را حتی در دریافت کمکهای امدادی می­توان مشاهده کرد. مسئله امنیت و عکس­العمل در مقابل عدم امنیت نیز به همین صورت است.

در جوامعی که معمولا در سطح نیازهای اولیه قرار گرفته­اند و از نظر معیشت و امنیت با کمبودهایی روبرو هستند، در آنجا میزان خشونت­ها بالا است.

به اعتقاد ژیژک سه نوع خشونت وجود دارد: کنشگرانه، کنش­پذیرانه و سیستمی. به نظر شما تاثیرات فاجعه­بار نظام­های اقتصادی و سیاسی که تحت عنوان خشونت سیستمی نامیده می­شود، تا چه اندازه بر خشونت کنشگرانه که نمونه­ی آن جنایت است، نقش دارد؟

بحث قبلی، در مورد بسترهایی بود که در جامعه به لحاظ زیستی وجود دارد و می­تواند از عوامل بروز خشونت باشد. بحث بعدی من هم در مورد سازمان اجتماعی است. آنچه بشریت از آغاز، توانسته است بر اساس آن به حیات جمعی خویش تداوم بخشد، مسئله قراردادهای اجتماعی یا عرف و سنت است. انسانها فقط نیازهای زیستی و معیشتی نداشته­اند. نیازهای دیگری مانند تعامل با دیگری نیز وجود داشته باشد. در جامعه اگر قواعد، اصول و ارزشهایی که افراد بر اساس آن رفتار می­کنند، ناهماهنگ و متناقض نباشد، انسانها به راحتی می­توانند به تقویت روابط اجتماعی بپردازند و آن جامعه به سمت رشد و کمال حرکت کند. زمانی که مبانی سنت، و ارزشهای اجتماعی سست شود، انسانها می­توانند به راحتی با یکدیگر درگیر شوند. در واقع عدم درک متقابل می­تواند موجب جدال و منازعه بین افراد شود. به نظر می­رسد اختلال در نظام ارزشی و هنجاری یک جامعه می­تواند زمینه­ساز جدال، درگیری و گسترش خشونت­های اجتماعی بشود. معمولا جوامعی که در مسیر تغییر و تحول سریع قرار می­گیرند چون خواستار تغییر جهت از یک وضعیت به وضعیت دیگر هستند، و اینکه از ارزشها و هنجارهایی که در جامعه داشته­اند به سمت ارزش­ها و هنجارهای دیگری حرکت می­کنند، در این دوران گذار به دلیل همین عدم استحکام ارزش­ها و هنجارهای اجتماعی، می­توانند زمینه­ساز بروز خشونت باشند.

بنابراین می توان گفت که ما در جامعه خودمان نیز با یک چنین وضعیتی مواجه هستیم؟

ما در جامعه ایران، حداقل با دو گروه مواجهیم؛ گروهی که به سمت نظام ارزشی جدید رو آورده است و دیگری، گروهی که پایبند به ارزشها و هنجارهای گذشته است بنابراین زمینه مفاهمه بین این دو گروه به حداقل می­رسد و این خودش می­تواند زمینه جدال­ها و چالش­های اجتماعی را تقویت کند.

در سطح کلان­تر، خشونت­هایی که تحت عنوان بنیادگرایی، القاعده، طالبانیسم و  ... در دنیا اتفاق می­افتد ناشی از همین عدم مفاهمه است.

در جامعه ما نیز، در این صد سال اخیر ما با خشونت­های بزرگی نظیر انقلاب­ها و جنبش­های مختلفی روبرو بوده­ایم و می­توان گفت جدال بین انسانهایی با دو هویت متعارض است که خشونت­های بزرگی نظیر انقلاب­ها، جنگ­ها و جنبش­های اجتماعی بزرگ را رقم می­زند. امروزه شاهد هستیم که بزرگترین آسیب­های خشونت­ در اثر خشونت­های سیاسی تحقق پیدا کرده است.

به اعتقاد برخی از کارشناسان، «ضعف قانونی فضا را برای بروز خشونت در جامعه فراهم می­کند»، چه خلاءهایی در قانون وجود دارد که موجب بروز خشونت و یا تشدید آن می­شود؟

برای این موضوع باید وارد بحث کنترل اجتماعی بشویم. بخشی از روابط اجتماعی ما تحت تاثیر جامعه­پذیری ارزشها و هنجارها و عرف موجود است و  بخشی از آن تحت تاثیر سازمان­ها و قوانین جدید و نهادهای کنترل نظم و انتظام هستند. به هر حال می­توان گفت که اختلال در این قوانین و یا در اینگونه سازمانها و نهادها موجب گسترش خشونت اجتماعی می­شود. امروزه یکی از دلایل وقوع و گسترش خشونت­ها ناشی از تعدد دستگاه­ها و نهادهای کنترل اجتماعی است. مثلا  ماجرای میدان کاج را در نظر بگیرید. ما شاهد هستیم که در بیشتر خیابان­ها پلیس حضور دارد و یا سر چهارراه­ها مکان­هایی تحت عنوان پلیس پیشگیری وجود دارد. در حادثه میدان کاج نیز پلیس حضور داشته و در حضور پلیس این اتفاق افتاده است. اگر در گذشته انتظار می­رفت که در نزاع­های خیابانی مردم وساطت کنند و به دعوا و درگیری خاتمه بدهند، اما امروز نمی­توان اینگونه انتظار داشت که وظیفه کنترل نزاع­ها بر عهده مردم باشد. در واقع وظایف تخصصی می­شود و به دنبال آن وظیفه کنترل اجتماعی که قبلا وظیفه­ای عمومی بوده است، به نهادهای کنترل اجتماعی سپرده می­شود و پلیس همان نهاد است. بنابراین انتظار بر این نیست که مردم در یک صحنه قتل و خشونت مداخله کنند. در جامعه مدرن وظیفه دستگاه­های انتظامی است که وارد اینگونه امور بشوند چرا که شاید ورود مردم در اینگونه وقایع می­تواند به وخیم­تر شدن اوضاع منجر شود. بنابراین انتظار می­رود نهادی که در این حوزه تخصص دارد که همانا پلیس است، وارد اینگونه وقایع بشود. اما حادثه میدان کاج نشان داد که نیروهای انتظامی برای مواجهه با چنین وقایعی آمادگی لازم را ندارند و یا اینکه برای موارد دیگری نظیر شورشهای شهری آموزش دیده­اند. خشونت میدان کاج که می­توانست ابعاد کمتری داشته باشد، به دلیل عدم واکنش سریع و مناسب از سوی نهاد پلیس، ابعاد وسیع­تری پیدا کرد. به نظر من عدم مداخله مردم در آن حادثه، بهترین کار بود چون زمانی که نیرویی تحت عنوان پلیس در صحنه حاضر است، در صورت بروز هرگونه حادثه­ی ناگوارتر در اثر مداخله مردم، دستگاه قضایی آنها را مقصر می­دانست.

به نظر شما مجازات اعدام برای اینگونه خشونت­ها و یا در شکل دیگر آن اعدام در ملاء­عام، تا چه اندازه در کاهش خشونت در جامعه تاثیر دارد؟

به نظر من اینگونه مجازات، تقویت­کننده خشونت در جامعه است. متاسفانه دستگاه­های انتظامی و قضایی ما به شیوه­هایی عمل می­کنند که مربوط به جامعه مدرن نیست؛ این شیوه­ها در جوامع بسته و کوچک گذشته کارآمد بود. در گذشته برخی از جنایات، تبعات بسیار سنگینی برای یک جامعه داشت، ضمن اینکه به دلیل همبستگی­های اجتماعی و انسجام موجود خاص آن جوامع، فردی که مرتکب چنین جرم­هایی می­شد واقعا انسان خطرناکی بود و در این صورت جامعه او را به سختی مجازات می­کرد و این نوع مجازات برای آن جامعه، امری عادی بود. اما در جامعه امروز  به زعم بسیاری از جامعه­شناسان مبانی قوی همبستگی اجتماعی مانند گذشته وجود ندارد. در جامعه امروز  با توجه به مشکلات آن، حتی می­توان گفت که وقوع جرم در آن اجتناب­ناپذیر شده است، چرا که بسترهای اجتماعی مانند گذشته نیست؛ حال در چنین جامعه­ای، آن نوع مواجهه با جرم از سوی نیروهای کنترل اجتماعی در جوامع پیشین، دیگر امکان­پذیر نیست. اگر شما یک قاتل را در ملاء­عام به دار بیاویزید، قطعا تاثیری که در گذشته داشت، امروز آن تاثیر را ندارد و نمی­تواند عامل کنترل اجتماعی باشد، چون زمینه­های اجتماعی وقوع جرم بسیار زیادند و مانند گذشته محدود نیست.

اعدام در ملاء عام چه تاثیری می تواند بر جامعه بگذارد؟

صحنه­ی نشان دادن اعدام مجرمین، می­تواند موجب عادی شدن فرایند مرگ یک انسان برای ناظرین باشد و اینکه به راحتی یک انسان در مقابل آنها در حال جان کندن است و آنها نظاره می­کنند. امروزه بسیاری از کشورها به این امر رسیده­اند که دیگر میدان­های اعدام را برچینند. در واقع اعدام در ملاء­عام خود موجب نهادینه شدن خشونت می­شود. صحنه­ی عمومی که در آن اعدام صورت می­گیرد دیگر امکان تفکیک ناظرین وجود ندارد که برای مثال گفته شود فلان افراد با رده سنی خاص حق حضور در آن را ندارند و چه بسا کودکانی ناظر این صحنه باشند و کشتن یک انسان را از نزدیک می­بینند؛ بنابراین این امر نه تنها تاثیری در کنترل خشونت ندارد بلکه اتفاقا نشان­دهنده آن است که ما در مواجهه با یک امر جدید به شیوه­ای قدیمی عمل می­کنیم بنابراین نتیجه­ی درست را نمی­گیریم. ما باید مطالعات اجتماعی داشته باشیم و دریابیم که در چه دنیایی هستیم و درون این دنیا تصمیم بگیریم که آیا در این دنیای امروز می­توانیم افراد را اعدام کنیم؟ می­توانیم این اعدام را در ملاء­عام انجام دهیم؟ یا مثلا می­توانیم حکم سنگسار را اجرا کنیم؟

به نظر من اعدام در ملاءعام خودش بر زمینه­های جرم می­افزاید. ما باید تا جایی که ممکن است جامعه را تلطیف کنیم. تا جایی که ممکن است زمینه­های خشونت اجتماعی را کنترل کنیم. اما اعدام در ملاءعام خودش از دیگر عواملی است که خشونت را نهادینه می­کند.

ما در حال حاضر در شهری مثل تهران با افزایش برخی خشونت­های شهری نظیر زورگیری آن هم نه فقط در محیط­های خلوت و تاریک، که در روز روشن و در محل­های شلوغ، روبرو هستیم. و به نظر می­رسد خرده فرهنگ خشونت در حال گسترش است. به نظر شما دلایل این افزایش خشونت چیست؟

ببینید همین حادثه­ای که سال گذشته در میدان کاج اتفاق افتاد، این حس را به مردم القا می­کند که اگر در گذشته محیط­های تاریک و خلوت قربانی می­گرفت، امروز در ملاءعام می­تواند قربانی خشونت باشد. بنابراین اگر قبلا نفس جمعیت می­توانست حس امنیت را تقویت کند، امروز این حس در حال از بین رفتن است. حالا باید دید مشکل کجاست. به نظر من، این نشان دهنده­ی یک اختلال جدی در نیروهای کنترل اجتماعی است، به این معنا که نیروهای کنترل اجتماعی نتوانستند متناسب با جامعه امروز، وظایف خودشان را انجام دهند. متاسفانه برخوردهایی که برای مثال در سال­های گذشته با اراذل و اوباش داشته­اند یکی از همین موارد است. وقتی که طرح مبارزه با اراذل و اوباش مطرح می­شود در نگاه اول این را القا می­کند که تا کنون آنها را به حال خودشان رها کرده­اند تا هر کاری که دلشان می­خواهد انجام دهند و  بعد در نگاه بعدی، نحوه مواجهه با آنهاست. طرح مبارزه با اراذل و اوباش نشان دهنده این است که نیروهای کنترلی قصد آن را دارند که در یک دوره کوتاه به همان شیوه اراذل و اوباشانه با آنها برخورد کنند. در واقع نهادهای کنترلی باید زمینه­های نهادینه شدن کنترل اجتماعی را به گونه­ای فراهم کنند که اساسا زمینه برای اراذل و اوباش وجود نداشته باشد تا نیازی نباشد بعدا طرح مبارزه با اراذل و اوباش با آن شیوه­های منسوخ و غیر انسانی به اجرا درآید.

نیروی انتظامی ما، نیرویی است که خودش خشن است. در کشورهای توسعه یافته، نیروهای انتظامی و پلیس همیشه جایی است که خشونت در آن پایان می­یابد و قطع می­شود؛ اگر هم خشونتی وجود دارد، خشونتی است که قانون اِعمال می­کند. متاسفانه در جامعه ما نیروی انتظامی رفع کننده خشونت نیست بلکه تقویت کننده­ی آن است.

نکته دیگر اینکه نیروی انتظامی، بسترهای لازم برای تامین امنیت فراهم نکرده است؛ برای مثال نیروهای واکنش سریع که می­توانست وارد ماجرای میدان کاج بشود و از بروز چنین جنایتی جلوگیری کند و اجازه ندهد 45 دقیقه آن صحنه­ی خشونت را همه نظاره کنند، وجود نداشت.

منبع : ماهنامه خط صلح

برای دریافت ماهنامه خط صلح اینجا کلیک کنید

 

اخبار جدید
آگهی
آگهی
آگهی
جستجو